۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه

بازی حق کودک است

اغلب اولیاء و مربیان، بازی کودک را نوعی اتلاف وقت به حساب می‌آورند و می‌خواهند که کودکان هرچه زودتر دست از بازی کشیده و به کارهای مهمتر بپردازند.


اینان، کودکان را بزرگسالانی می‌پندارند که فقط از حیث جثه کوچک‌اند و توجه ندارند که بازی یکی از عوامل مهم در سلامت و رشد جسمی و روانی و عاطفی کودکان و موجبی برای آموزش اصول و قواعد زندگی به آنها است.

کودک، عاشق بازی است و شاید شدیدترین محرومیت برای او آن باشد که نگذارند بازی کند. همه جا برای او صحنه بازی است و این جنبه در سنین اولیه دارای اهمیت بیشتری است و فعالیت و علاقه‌مندی طفل به بازی، نشانه سلامت اوست و اگر کودکی بازی نکند، بیمار است و باید به درمان او اقدام کرد.

بازی در عین این که وسیله سرگرمی کودک است، دارای جنبه آموزندگی و سازندگی نیز هست و در برخی از موارد، ارزش اشتغال کودک بدان بیش از ارزش کتاب خواندن است. بازی اگر خوب و اندیشیده طرح شده باشد، به کودک فرصت می‌دهد تا به تقویت جنبه‌های جسمی، ذهنی، روانی و عاطفی خود بپردازد و اصول اخلاقی و اجتماعی را به خوبی فراگیرد.

بدین دلیل است که اولیاء و مربیان آگاه به پیروی از دستور پیغمبر اکرم(ص)، هرگز کودک خردسال را از بازی منع نمی‌کنند بلکه سعی دارند بازی وی را جهت داده و از آن به نفع کودک سود برند. ضرورت این امر در هفت سال اول زندگی بیشترو مورد توصیه پیشوایان اسلامی است. از فوائد بازی کودک می‌توان موارد ذیل را به طور خلاصه یاد کرد.

ـ در جنبه جسمی، بازی موجب رشد جسمی کودک است. عضلات را نیرومند و استخوان‌ها را محکم می‌کند. باعث ایجاد مهارت و تقویت حس لامسه و حس بینایی کودک می‌شود.

ـ در جنبه ذهنی و روانی، بازی حس کنجکاوی کودک را برمی‌انگیزد و قدرت ابتکار او را به حرکت وامی‌دارد. کودک به هنگام بازی در برابر مشکلات مقاومت می‌کند و این خود موجبی برای اعتماد به نفس در او می‌شود.

ـ از لحاظ عاطفی، فرصت‌های مناسبی به هنگام بازی به دست می‌آید تا تمایلات عاطفی کودک متعادل شود. فی‌المثل بازی گاهی وسیله‌ای برای تعدیل جنبه پرخاشگری کودک است و از طریق آن عقده و کینه‌اش از میان می‌رود. کودکی که نسبت به پدر خود کینه و عقده پیدا کرده است، عروسک را پدر انگاشته و آن را بر زمین می‌کوبد و بدین‌وسیله عقده‌های روانی‌اش تا حدی گشوده می‌شوند.

ـ در جنبه آموزش شیوه زندگی فردی، بازی به کودک می‌آموزد که برای وصول به هدف چگونه باید نقشه بکشد، به چه صورت طراحی کند و چگونه از عهده حل مشکل برآید. کودکی که امروز عروسک‌‌بازی می کند، به حقیقت نقش مادری یا پدری فردا را تمرین می‌کند.

ـ در زمینه آموزش شیوه زندگی جمعی، بازی باعث می‌شود که کودک بتواند با دیگران رابطه صحیح برقرار کند، همکاری و فعالیت‌های گروهی را آموخته و تمرین کند.

ـ در مورد آموزش قوانین و مقررات و اصول اخلاقی، بازی باعث می‌شود که کودک براثر اجبار به رعایت قواعد و مقررات آن، رعایت اصول انضباطی و اخلاقی را در زندگی جمعی فراگیرد.

ـ بازی در جنبه شناخت کودک، نشان دهنده افکار و تمایلات و عواطف او است. لذا اولیاء و مربیان می‌تواند کودک را به هنگام بازی دقیق‌تر بشناسند.


بازی برای کودک یک امر طبیعی است و مانند نفس کشیدن برای حیات وی ضرورت دارد. لذا نباید از شیطنت‌های شاگردان خردسال نگران بود.

رسول گرامی اسلام (ص) وجود حالت فعال وجودشان را در طفل خردسال، نمایانگر فزونی خرد و اندیشه او در بزرگسالی دانسته و می‌فرماید:

«شیطنت و لجاج و ستیزه‌جویی کودک، در دوران خردسالی او، نمایانگر فزونی عقل و اندیشه او در بزرگسالی است.»

و همچنین می‌فرماید:

«چه خوب و محبوب است که فرزند انسان، در خردسالی بازیگوش و پرتلاطم باشد تا این حالت طغیان‌آمیز او از شخصیتی در بزرگسالی سر برآورد که از حلم و خویشتن‌داری و مقاومت و پایداری برخوردار باشد. سپس آن حضرت فرمود: سزاوار است که طفل خردسال منحصراً این چنین بوده و بازیگوش و پرجنب و جوش باشد.»

مرحوم مجلسی (رضوان‌الله علیه) در ذیل احادیث فوق اضافه می‌کند: «شیطنت و شدت علاقه طفل خردسال به بازی و فرار از مدرسه در کودکان، نشانه عقل و استقامت آنها به هنگام بزرگسالی است و باید طفل بدین‌سان باشد ولی اگر کودکی، مطیع و فاقد جنبش و باصطلاح: خوش‌اخلاق و ساکت و رام و آرام باشد، نشانه آن است که در بزرگسالی از هوش و استقامت لازم برخوردار نخواهد بود؛ چنانکه این نکته به تجربه رسیده است».بنابراین براساس تعلیم و تربیت اسلامی هیچ یک از اولیاء و مربیان حق ندارند از شیطنت و بازیگوشی کودک خردسال جلوگیری کرده و به خاطر تأمین رفاه و آسایش خویش سعی کنند کودکان سرشار از جنبش و نشاط را به موجوداتی صد درصد مطیع و آرام مبدل سازند.

در خاتمه تذکر این مطلب لازم است که کودک در مرحله دوم (۸ تا ۱۴ سالگی) هرچند که احتیاج به بازی دارد و باید بازی کند، اما مدت بازی باید محدود باشد. یک مربی خوب و آگاه اجازه نمی‌دهد که خوی بازیگری و بطالت بر کودک غلبه کند و تا آخر عمر بازیگر بماند و تنها هنرش همین بازیگری باشد.حضرت علی (علیه‌السلام) می‌فرماید: «کسی که شیفته بازی باشد، سعادتمند نخواهد شد.»

فاطمه میرزایی روزنامه اطلاعات
برای خواندن دیگر مقالات آموزشی به این صفحه بروید : http://www.vista.ir/?view=article&id=125015

طرز تشویق کودکان به مطالعه

اگر می‌خواهید کودک، کاری را انجام دهد، اول باید خودتان آن را انجام بدهید! هر کسی که با بچه‌ها کار می‌کند، می‌داند که ما امروزه با موانع توجه بسیاری رو به رو هستیم. نه فقط حضور مسلط تلویزیون، که فعالیت‌های اضافه بی‌پایان بعد از مدرسه، تکالیف مدرسه و... زندگی بچه‌ها را پر کرده است. در عین حال ما باید بتوانیم خواندن کلمات و ادبیات را برای بچه‌ها سرگرم‌کننده و جذاب کنیم. اولین کلید این کار این است که خودتان هیجان‌زده باشید. یکی از پیشنهاد‌های ما این است که در حال خواندن غافلگیر شوید! آیا تا به حال کسی را ندیده‌اید که به طور عمیق در کتاب فرورفته است؟ شک دارم که با دیدن این صحنه توانسته باشید خودتان را نگه دارید و پرسیده‌اید: «ببخشید، داری چی می‌خونی؟» بگذارید بچه‌ها هم همین طور شما را ببینید و غافلگیر شوند. اگر فرصتی برای خواندن دارید، حتما این کار را در جایی انجام دهید که همه شما را ببینند!

● این روزها چه می‌خوانی؟

از بچه‌ها بپرسید چه کتابی می‌خوانند و این کار را زیاد بکنید. وقتی خود من بچه بودم، در حسرت بحث کردن درباره کتاب‌ها بودم. دوست داشتم کتاب بخوانم اما نمی‌توانستم و جالب نبود درباره‌اش با دوستانم حرف بزنم. برای همین برای کسانی که به خواندن علاقه نشان می‌دادند، به خصوص بزرگسالان، ارزش زیادی قایل بودم.

● آفرینش فضا

بچه‌ها برای خواندن به مکان‌های امن و راحت عشق می‌ورزند. بعضی‌ها دوست دارند زیر اشیا دراز بکشند. من می‌دانم که فضا و جا اغلب کم هم هست اما اگر می‌توانید مکانی در کلاس یا کتابخانه کنار بگذارید تا بچه‌ها برای خواندن در آنجا آزاد باشند. صندلی‌های نرم یا حتی وسایلی مانند چادر اسباب بازی عالی هستند. شاید بتوانید از کسی خواهش کنید که ‌این ساخت و سازها را برایتان انجام بدهد. لااقل از آنها سوال کنید!

● نگاهی جدید به نمایشگاه

همیشه تعدادی نمایشگاه فصلی وجود دارد اما شما هم می‌توانید نمایشگاه‌های متفاوتی داشته باشید. می‌توانید کلکسیونی از کتاب‌ها را به بچه‌ها بدهید تا درباره آنها نقد بنویسند یا کشوی کوچکی در کنار قفسه کتاب‌ها داشته باشید که بچه‌ها بتوانند آزادانه نظراتشان را بنویسند.

● تابلوی پیغام‌ها: من اینجا بودم، تو کجا بودی؟

یادگرفتن خواندن، بزرگ و هیجان‌انگیز است. شما می‌توانید جایی برای نوشتن پیغام‌های روزانه و اطلاعیه‌های خاص کنار بگذارید. درست مانند دفاتر کار که یک تابلو برای آگهی و پیغام‌های شخصی به نام کارکنان وجود دارد. اگر چنین چیزی داشته باشید، مردم حتما از آن استفاده می‌کنند. پدر و مادرها را تشویق کنید که وقتی بچه‌ها دنبال کتاب می‌گردند، به نام آنها پیغام بگذارند و آنها را تشویق کنند. این هم راه جالب دیگری برای عادت کردن به مطالعه است.

● داستان بی‌پایان

می‌توانید در کلاسوری در کتابخانه، داستانی دنباله‌دار را بچسبانید. هر روز یک جمله یا یک پاراگراف بنویسید و بگذارید بچه‌ها ادامه داستان را خودشان تصور کرده و اضافه کنند.

● گوشه شعر و داستان

کتابدار‌ها هم می‌توانند یک گوشه از کتابخانه را به فضای کاری تبدیل کنند تا بچه‌ها برای خواندن یک کتاب مصور یا یک شعر به آنجا بروند.

تنها چیزی که لازم دارید، صندلی، تابلو و زنگی کوچک است. از زنگ وقتی استفاده می‌کنید که کسی بخواهد یک داستان یا افسانه را تعریف یا اجرا کند. این طوری از دیگران برای تماشا و شنیدن دعوت می‌کنید. اگر این کار را عامل بی‌نظمی می‌دانید، زمان‌های خاصی برای اتفاق افتادنش در نظر بگیرید.

● من کی هستم؟

کسانی که ذوق تئاتر بازی کردن دارند می‌توانند با لباس مبدل بچه‌ها را به ذوق بیاورند. این لباس مبدل می‌تواند بسیار ساده باشد. کلید کار در صحبتی است که می‌کنید. شما باید سر نخ‌هایی به بچه‌ها بدهید تا حدس بزنند شما کدام شخصیت از کدام کتاب هستید، ممکن است بچه‌ها حدس‌شان را روی برگه‌ای بنویسند و اگر درست حدس زده باشند، جایزه بگیرند. شما باید به خوبی به داستان مسلط باشید و اگر شخصیت‌های فرعی را انتخاب کنید، بازی جالب‌تر می‌شود. پیشنهادهای من اینها هستند: لباس آزمایشگاه برای ماری کوری؛ یک ردای سیاه برای استادی در داستان هری پاتر.

● من وقت ندارم

اگر وقت زیادی ندارید یا در زمان‌های کوتاه با بچه‌ها در تماس هستید باید از راه‌های سریع‌تری استفاده کنید. پیشنهاد خوبی در این باره معماها و واقعیات باورنکردنی است. همیشه چنین کتاب‌هایی در کتابخانه وجود دارد. شما می‌توانید آنها را در میز امانت نگه دارید و آماده باشید که هر روز واقعیتی جالب یا معمایی به بچه‌ها ارایه کنید.

منبع: Studyweb.com

روزنامه سلامت
منبع ترجمه : http://www.vista.ir/?view=article&id=116474

قوانین مورفی

در سال 1949 کاپیتان ادوارد مورفي مهندس شاغل در نيروي هوايي ایالات متحده بود . روزی مورفی بر روی پروژه ام ایکس 981 کار میکرد که متوجه گردید که تراسفورماتور به صورت نادرستي سيم پيچي شده و در مورد تكنسين مربوطه چنين گفت :" اگر فقط تنها یک راه برای بروز خظا وجود داشته باشد ، این تکنسین ، همان راه را خواهد یافت . " پیمانکار پروژه با شنیدن این مورد ، آنرا بر لیست نواقصاتی که - قبلا یادداشت کرده بود - افزود و نام آنرا قوانین مورفی نهاد . بعدها نکات بیشماری توسط افراد گوناگون در سراسر جهان گردآوری و به این مجموعه افزوده شد . البته بیشتر این قوانین که ناشی از بدبینی افراد میباشد ، گاها جنبه عینی و واقعی نیز در زندگی انسانها پیدا کرده است که در زیر به تعدادی از آنها اشاره میکنیم :



اگر به فردی بگوئید که سیصد میلیارد ستاره در جهان وجود دارد او براحتی آنرا باور میکند ، اما اگر بگوئید که این نیمکت تازه رنگ شده ، مواظب باشید که بر روی آن نشینید ، او حرف شما را باور نکرده و تا آنرا با انگشتانش لمس نکند ، دست بردار نیست


هیچ چیزی به آن آسانی که به نظر می‌رسد ، نیست


کارشناس ، فردی است که اطلاعات بسیار زیادی را در مورد کمترین چیزها میداند ، طوریکه تقریبا همه چیز را در مورد هیچ چیز نمیداند و بالعکس .


اگر احتمال خراب شدن چندین چیز وجود داشته باشد،‌ آن یک چیزی خراب می‌شود که بیش‌ترین خسارت را بزند


یک اشکال درست پس از اتمام کلیه بازرسیای نهائی پیش میآید 0


احتمال آنكه يك شيء آسيب ببيند نسبت مستقيم دارد با ارزش آن0


بزرگترین اکتشافات با بروز اشتباهات اتفاق افتاده اند و نه با برنامه ریزی قبلی 0


یک رایانه ممکن است اشتباهی مرتکب شود که بیست نفر در طول بیست سال کار مداوم و سخت ، نتوانند مرتکب شوند 0


هر موقع دنبال چيزي مي گرديد هـميشه در آخـرين مـكاني كه آن را جستجو ميكنيد آنرا خواهید یافت 0


همیشه سیستمهای جدید ، مشکلات جدیدی را هم بوجود خواهند آورد 0


هشتاد درصد امتحانات پایان ترم براساس کلاسی است که در آن غایب بوده اید0


اگر چیزی قابل فهم و درک نباشد ، آن چیز کاملا آشکار و بارز است 0


هرگاه کفش نوی را براي اولين بار به پا کنيد ، همه پايشان را روي آن خواهند گذاشت 0


اگر قرار باشد قبل از انجام دادن هر اقدامی ، چیزهائی گفته شود ، پس از انجام آن خواهید دید که بیشتر حرفهائی که زدید ، اضافی بود 0


زماني که مي خواهيد لكه روي شيشه پنجره را پاك کنيد هميشه لكه سمت ديگر شيشه ميباشد 0


دود سيگار همواره به سمت افراد غير سيگاري حرکت خواهد کرد، بدون توجه به سمت وزش باد.


هر چیزی که بالا برود ، پائین خواهد آمد


هرگاه به دروغ به رئيس خود بگوييد که علت تاخير شما پنچر شدن چرخ ماشينتان بوده ، روز بعد چرخ ماشين شما پنچر خواهد شد


آنچه را که میخواهی ، نخواهی داشت و آنچه را داری ، نمیخواستی داشته باشی


اگر امکان بروز چندین خطا و اشتباه وجود داشته باشد ، همگی آنها در یک زمان رخ خواهند داد


یک پروژه بزرگ درست قبل از اتمام آن ، متوقف میشود ، آنهم بسبب یک اشکال ریز که در جزئیات آن پروژه اصلا بی معنی و غیر قابل اهمیت تلقی شده بود


باد درست بر عکس جهتی میوزد که شما موهایتان را شانه و مرتب کرده اید


اگر شما دیرتان شده باشد ، اتوبوس هم دیر خواهد آمد


هر زمان که بخواهی چیزی را در محل مطمئن قرار دهی که هر وقت خواستی به آن دستیابی پیدا کنی ، هرگز آن چیز را نخواهی یافت


بهترین شوتهای گلف را زمانی انجام میدهی که تنهائی با خودت بازی کنی


درست یک ساعت بعد از اینکه تموم ناخنهایتان را گرفته اید ، به آنها احتیاج خواهید یافت


وقتی که به شش دکمه احتياج داريد٬ حداکثر پنج دکمه در قوطی دکمه ها پيدا خواهيد کرد


جاده موفقیت همواره در دست ساختمان است

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

در آغاز كلمه بود، و كلمه نزد خدا بود


در هر موجود زنده آهنگی ویژه نوشته شده است و در تمام هستی، همه مشغول نواختن آهنگی منحصر‌‌به‌فرد هستند.

در انسان، هر ژن (و پروتئین مربوط به آن) خود، آهنگی پیچیده می‌سازند و بدین سان، هر انسان تبدیل به كنسرت باشكوهی می‌شود، در حالیكه خود در كنسرت آفرینش یك آهنگ است.

كلمه Universe (به معنای جهان) كه در زبان انگلیسی برای توصیف بی‌نهایت و فضای لایتناهی به كار می رود از دو جزء UNI به معنی یك و Verseبه معنی آواز ساخته شده است؛ جهان یعنی یك آواز. به تازگی دانشمندان علم ستاره‌شناسی، بعد از تحقیقات وسیع و طولانی، به این نتیجه رسیده‌اند كه آفرینش نه با یك انفجار عظیم (به نام بیگ بنگ) كه با نوایی آرام آغاز شده است. نوایی كه به تدریج منتشر شده و اكنون در تمام فضا جریان دارد. محققان در دانشگاه كمبریج نیز دریافته‌اند كه خورشید كهكشان پرسیوس آوازی خاص و ریتمیك می‌خواند. (1) اصوات و نواها نه تنها در اعماق فضا، بلكه در مولكولها و اتمها نیز یافت شده‌اند. دكتر دیوید دیمر (2) زیست شناس و سزوان ژاندر (3) موسیقی دان، سراع شگفت‌انگیزترین مولكول حیات یعنی DNA رفته‌اند. این ایده كهDNA و موسیقی ممكن است با یكدیگر مرتبط باشند برای اولین بار توسط دكتر سوسومواوهنو (4) مطرح شد. DNA نردبانی مارپیچ است كه از یكسری رمز تكرار شونده تشكیل شده است. رمزهایی كه با ترجمه بخش اندكی از آن، پروتئین‌ها و در نهایت موجودات زنده شكل می‌گیرند. DNA زبان رمز مشترك در بین تمامی موجودات زنده روی كره زمین می‌باشد، در آغاز حیات تاكنون، و راستی این زبان مشترك چه می‌گوید؟

دكتر دیمر و ژاندر، در طی آزمایشات علمی و با ثبت ارتعاشات مولكول DNA به وسیله اسپكترومتر مادون قرمز و تبدیل فركانسها به نت موسیقی، سعی كردند این زبان مشترك را به صوت ترجمه كنند.(5) و حالا سؤال این است: آیا این اصوات و نتها، ملودیك و آهنگین هستند و یا DNA تنها مجموعه‌ای نامنظم و تصادفی از صدا و فركانسهاست؟

آنها فركانسهای DNA یك سلول را به نت ترجمه كرده و شروع به نواختن كردند. نتیجه شگفت‌انگیز بود، یك موسیقی بسیار زیبا!

ژاندر در این رابطه می‌گوید: «برخی از این تركیبات فركانسها، بسیار حیرت‌انگیز بودند. با شنیدن آنها من به موسیقی زندگی خودم گوش می‌دادم.

بسیاری از افرادی كه به موسیقی DNA گوش دادند، كاملاً هیپنوتیزم و مسحور شده‌اند و بسیاری دیگر نیز ساعتها گریسته‌اند. برخی دیگر اذعان كرده‌اند كه این موسیقی نوایی از درون آنهاست و آنهایی كه با موسیقی كلاسیك آشنایی داشتند به شباهت موسیقی DNA با آثار نوابغی چون باخ، برامز، شوپن و…اشاره كرده‌اند.

دكتر اوهنو در این باره می نویسد: «ملودی های DNA با عظمت و الهام بخش می باشند. بسیاری از افرادی كه برای اولین بار این موسیقی را می شنوند، شروع به گریه می كنند. آنها نمی توانند باور كنند كه بدنشان – كه تا حالا اعتقاد داشتند فقط تجمعی از مواد شیمیایی است – شامل چنین هارمونی های معنوی و الهام بخشی باشد.

نه تنها می توان با DNA موسیقی ساخت، بلكه حتی امكان معكوس كردن فرایند نیز ممكن است. به بیان دیگر شما یك بخش از موسیقی را برداشته و نت ها را به واحدهای سازنده DNA (نوكلئوتیدها) برمی گردانید . در پایان نتیجه شبیه یك رشته از DNA می شود. اوهنو تلاش كرد تا با قطعه شوپن این كار را انجام دهد. در پایان نتیجه شبیه یك ژن سرطانی شد!

دانشمندان از نتایج این یافته ها در تحقیقات پزشكی نیز استفاده كرده اند. اگر شما هم اهمیت دنبال كردن این آواها را بدانید ممكن است به این نتیجه برسید كه با بررسی دی ان ای در تریلیونها سلول بدن و دانستن نوسانات آنها شاید راهی برای بیش از پنج میلیون نفری كه از سال 1990 مبتلا به سرطان تشخیص داده شده اند، پیدا شود. فابین مامن یك متخصص بیوانرژی است كه با كمك هلن گریمال بیولوژیست و موسیقی دان، بیش از یك و نیم سال بر روی افكت های سلولهای سرطانی در مركز ملی فرانسه كه یك مركز معتبر تحقیقات اند است كار كرده اند. آنها به این نتیجه رسیده اند كه سلول های بافتهای سرطانی صداهای مغشوش و ناهنجاری تولید می كنند.

و علاوه بر این در آزمایشات بسیاری ثابت شد كه قرار گرفتن سلولهای سرطانی در معرض صداها و امواج صوتی، تغییراتی اساسی در آنها ایجاد می كند،صداهایی كه آوادرمانی را به عنوان یك پتانسیل قوی درمانی برای این نوع بیماریها و موارد بسیار دیگری مطرح می كند. مامن همچنین تحقیقاتی را بر روی دو بیمار مبتلا به سرطان سینه دنبال كرده است. هر خانم به مدت سه ساعت در روز در طول دوره یك ماهه تحت آوادرمانی (موسیقی درمانی) قرار گرفتند. پس از اتمام دوره درمان، تومور یكی از آنها كاملا ناپدید شد، اما بیمار دوم مجبور شد تومور را جراحی كند. جراح او گزارش می دهد كه اندازه تومور كاملا كوچك شده بود و تا حد بسیار زیادی هم تحلیل رفته بود.

از این یافته ها به این نتیجه می رسیم كه وقتی اندامهایمان بصورت هماهنگ آواز می خوانند ما سلامت هستیم و وقتی كه آنها خارج از تنظیمشان آواز می خوانند ما احساس بیماری می كنیم.

و این داستان شگفت‌انگیزتر می‌شود اگر بدانیم كه تمام سلولهای بدن یك موجود زنده، دارای یك نوع DNA منحصر به فرد هستند و DNA هر موجود (با وجود زبان و ساختار مشترك)، با DNA دیگری متفاوت است و این بدین معناست كه در هر موجود زنده آهنگی ویژه نوشته شده است و در تمام هستی، همه مشغول نواختن آهنگی منحصر‌‌به‌فرد هستند. تصور كنید چگونه «100 تریلیون سلول در بدن هر انسان در حال خواندن آوازی یگانه هستند و شاید این آواز، هم‌ آوا با آواز كهكشان پرسیوس باشد! چرا كه نه؟ موسیقی‌دان و رهبر اركستری كه نتها را در آغاز آفرینش نوشته است یكی بوده و یكی هست.

نكات جالب توجه دیگری نیز در این تحقیقات و یافته‌ها وجود دارد. هر چه موجود از نظر تكاملی (تكامل در زیست‌شناسی) پیشرفته‌تر بوده، موسیقی DNA آن نیز پیچیده‌تر شده است. یك جاندار تك سلولی با داشتن DNA كمتر و پروتئین‌های محدودتر، موسیقی ساده‌تری ایجاد می‌كند. در حالیكه در انسان، هر ژن (و پروتئین مربوط به آن) خود، آهنگی پیچیده می‌سازند و بدین سان، هر انسان تبدیل به كنسرت باشكوهی می‌شود، در حالیكه خود در كنسرت آفرینش یك آهنگ است.

و راستی در كنسرت بزرگ جهان ما آهنگ را چقدر هم‌آهنگ می‌نوازیم؟ آیا، هم آواز با هستی و خیره به دستان رهبر اركستر می‌نوزایم؟ آیا با هر حركت آرام او، آرام و با هر اشاره سریع، تند می‌زنیم؟ شاید هم ساز خودمان را می‌زنیم؟

ترجمه: فروغ بصیرت

تدوین و تالیف: سارا یوسف پور



سایت هایی كه می توانید در آنها اطلاعات بیشتری در مورد این موضوع پیدا كنید و به موسیقی دی ان ای گلبولهای قرمز و بعضی دیگر از انواع سلول ها گوش دهید:

http://www.oursounduniverse.com/

http://www.dnamusic.com/

www.nsliy-genetics.org/dnamusic

پانویس ها (Footnotes) :

1-مقاله آوای علم، روزنامه گلدن برید، دسامبر 2003

2- David dimmer

3- Susan Alexander

4- Susumu Ohno

5- روش آزمایش به این صورت بود كه ارتعاشات با استفاده از اسپكترومتر مادون قرمز اندازه گیری می شوند. با قرار دادن هر بخش از DNA در مقابل اشعه مادون قرمز و اندازه گیری طول موج اشعه جذب شده، این كار انجام شد و سپس نسبتهای فركانس نوری به فركانس صوتی تبدیل شد.

زندگی کن

هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...
ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...
روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.
ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...
من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟
هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:

همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!

ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:

تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟   گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودي؟    گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟ گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟    با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!
ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟     جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

Every sixty seconds you spend angry, upset or mad, is a full minute of happiness you'll never get back.

هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد

****
Life is short, Break the rules, Forgive quickly, Kiss slowly, Love truly, Laugh uncontrollably, And never regret anything that made you smile..
زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن

جملات پشت کاميوني


عاشق بی انتظار مادر

علم بهتر است يا ثروت؟، هيچکدام فقط ذره ای معرفت"

دا کر سی چنت بی. (يعنی مادر پسر برای چی خواستی؟)

به گنده تر و خرتر از خودت احترام بگذار!

به مد پوشان بگوييد آخرين مد کفن است

عيب رندان مکن ای زاهد پاکيزه سرشت ---- سرنوشت دگران بر تو نخواهند نوشت

ناز نگات قشنگه!

تند رفتن که نشد مردی ------- عشق است که برگردی

هر کجا محرم شدی -چشم از خيانت باز دار -چه بسا محرم که با يک نقطه مجرم ميشود،

مبر ز موی سفيدم گمان به عمر دراز ------- جوان به حادثه ای زود پير ميشود گاهی

"دست بزن ولی خيانت مکن"

منم يه روز بزرگ ميشم.

زندگی بر خلاف آرزوهايم گذشت.


داداش جان به خاطر اشک مادر يواش!

افسوس همه اش افسانه بود!

من از عقرب نميترسم ولی از سوسک ميترسم           من از دشمن نميترسم ولی از دوست ميترسم.

من نمی گويم مرا ای چرخ سرگردان مکن --هرچه می خواهی بکن محتاج نامردان مکن!

شد شد، نشد نشد

بميرد آنکه غربت را بنا کرد ------- مرا از تو، ترا از من جدا کرد

برگ از درخت خسته می شه ------- پاييز فقط يه بهانه است

در اين دنيا که مردانش عصا از کور می دزدند------- من بيچاره دنبال مرد می گردم

دنبالم نيا آواره ميشی

رفاقت قصه تلخی است که از يادش گريزانم

روی قلبم نوشتم ورود ممنوع ------- عشق آمد گفتم بيسوادم!

"تو هم خوبی!

از بس خوردم مرغ و پلو ------- آخر شدم مارکوپولو

سر پايينی پرنده ------- سر بالايی شرمنده

"اسيرتم ولی آزاد"


بخاطر دلم ولم.

100 بار بدی کردی و دیدی ثمرش را ------- خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی


قربان وجودت که وجودم ز وجود تو بوجود آمد مادر

دلم دادم بری باهاش حال كنی ------- نه كه بری جيگركی بازكنی !!

تو رو اگه من نشورم كي ميشوره ( عروسكم )

باغبان در را مبند من مرد گلچين نيستم -- من خودم گل دارم و محتاج يک گل نيستم!

تمام مرده شويان راضيند بر مردن مردم

بنازم مطربان را که خلق را مسرور ميخواهند!

ای آسمون کبود ------- واسه همه بود واسه ما نبود؟؟؟؟

در قمار زندگي عاقبت ما باختيم ------- بس که تکخال محبت بر زمين انداختيم

گرپادشاه عالمی ، بازهم گدای مادری

نمیخام شمع باشم دخترا فوتم کنن ------- میخام سیگار باشم لوطیا دودم کنن

اي بلبل اگر نالي من با تو هم آوازم            تو عشق گل داري،من عشق گل اندامي!

همه از من میترسن ------- من از نیسان آبی

هندونه بده قاچ كنيم ------- لوپتو بده ماچ كنيم !

دانی که چرا راز نهان با تو نگفتم------- طوطی صفتی طاقت اسرار نداری

دنيا همه هيچ و زندگانی همه هيچ ------- ای هيچ برای هيچ بر هيچ مپيچ

به درويشي قناعت كن كه سلطاني خطر دارد


بنال ای بنز ده تن به زیر پایم که من با ناله هایت آشنایم


رفیق بی کلک سوسانو


















۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

مادری مهربان

مادر ترزا به خاطر خدمات انسان‌دوستانه‌اش سال ۱۹۷۹، جایزه نوبل صلح را به خود اختصاص داد و در سال ۲۰۰۳ از طرف پاپ ژان‌پل دوم آمرزیده شناخته شد.



مادر مهربان


اگنس گونکسا بوجاکسیو (مادر ترزا) دختر یک خواربار فروش آلبانیایی در سال 1910 در اسکوپی یوگسلاوی به دنیا آمد. در سن نوجوانی به گروه خواهران لورتو ملحق گردید و در سن هجده سالگی به عنوان راهبه ای جوان به هندوستان فرستاده شد. پس از 19 سال خدمت در این کشور در سمتهای مختلف، همچون مدیر و معلم یک مدرسه دخترانه ممتاز، در سال 1946 ماموریت جدید خود را دریافت کرد. در مورد این ماموریت ویژه استناد به سخن وی کافیست که بیان داشت:«ورزی وقتی در یکی از قطارهای محلی نشسته بودم،احساس کردم خدا مرا به محله های کثیف و پرجمعیت می راند، بدین طریق ماموریت جدیدی به من محول شد». در سال 1950 یعنی سال پس از بازگشت به زادگاه، مریدانش مریدانش را به دور خود گرد آورده و گروه مستقلی به نام «مبلغین مسیحیت» را در کلکته تشکیل داد. آنها کار خود را از مرکز نیرمال هیریدی واقع در نزدیکی معبد کالی (الهه تخریب) آغاز نمودند، بدین صورت که سالخوردگان آواره خیابانها را در زیر پناهگاه این معبد جمع کرده و به پرستاری آنها می پرداختند، تا شاید بدین طریق از بیماری رهایی یافته و یا حداقل از مرگی سزاوار برخوردار گردند. پس از آن در هندوستان و کشورهای دیگر و نیز آلبانی و دیگر کشورهای کمونیستی نیز ریشه دوانید. کمی بعد در دهه 1970 به عنوان یکی از سمبلهای بشردوستی در سراسر جهان مطرح شد و موفق به دریافت جایزه نوبل سال 1979 گردید. جالب توجه اینکه هنگام دریافت نوبل چنین بیان نمود که:«من به نام یک فقیر این جایزه را دریافت می کنم» و در پایان مراسم از برپایی ضیافت مخصوص جلوگیری به عمل آورد و خواهان خرج هزینه های آن برای نیازمندان گردید.


در چهره او با آن قد خمیده همواره سادگی فقیرترین انسانها مشاهده می شد و با وجود برخورداری شهرت بسیار نه سخن رانی و نه نظریه پرداز بود. چهره تابناک وی، چین و شکنهای بسیار، پژواک رویارویی با انسانهای تیره روز اماکنی همچون بوپال،بیروت،چرنوببل،منطقه زلزله زده آمریکا، ساکنین سیاهپوست آمریکای جنوبی و آسایشگاه ایدز شهر نیویورک بود. در حال عبور از خیابانهای اصلی شهر کلکته مانند فرشته ای با ساری آبی و سفید به یاری آوارگان شهر می شتافت. مادر به کمک مریدانش به همراه یکدیگر شبکه مشتعل بر 350 خط سیر را راه اندازی نمودند، که هر یک از آنها به مراکز مختلف اعزام می شدند. مادر ترزا در سال 1997 در شهر کلکته با همه خاطراتش از این دنیا خداحافظی کرد. در تمام ادیان الهی از او به عنوان یک «قدیسه» یادکرده اند.


سخنان مادر ترزا


مردم غالبا نامعقول خودخواه و غیر منطقی هستند با این وجود آنها را ببخشید.

اگر مهربان باشید ممکن است مردم شما را متهم به چاپلو سی کنند با این وجود مهربان باشید.

اگر توانستید دوستان دروغین و دشمنان واقعی خود را تشخیص دهید باز هم مهربان باشید.

اگر صادق و روراست باشید ممکن است مردم فریبتان بدهند با این وجود صادق و روراست باشید.

چیزی را که طی سالها میسازید ممکن است کسی یک شبه خراب کند با این وجود بسازید.

اگر ارامش و شادی بیابید ممکن است حسادت بورزند با این وجود شاد باشید .

کار خوبی که امروز انجام میدهید مردم اغلب فراموش میکنند با این وجود کار خوب را انجام دهید.

بهترین چیزهایی که دارید به مردم بدهید.هرچند ممکن است کافی نباشد با این وجود بهترین چیزهایی را که دارید به مردم بدهید.

همه اینها بین تو و خداست و بین تو و این افراد چیزی وجود ندارد.


درانتهای حیات ما بدین سنجیده نخواهیم شدکه:


چه مدرک دانشگاهی دریافت کرده ایم


چه مقدارازمادیات دنیابرای خوداندوخته ایم


چه کارهای بزرگی انجام داده ایم


سنجش مابراین اساس خواهد بود که:


من تشنه بودم وتومراسیراب کردی


من عریان بودم وتومراپوشاندی


من بی خانمان بودم وتومرااسکان دادی


تشنه.نه فقط تشنه آب بلکه تشنه محبت


عریان.نه فقط ازبرای لباس بلکه عریان ازعزت واحترام


بی خانمان.ولی نه تنهادرطلب خانه ای ازخشت بلکه به


سبب خروج ازعوالم انسانی


بنابراین جسورانه عشق بورز.احترام کن وبپذیر

۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

کتابهایی که هر کس باید پیش از مردن بخواند

کتابهایی که هر کس باید پیش از مردن بخواند!


این جا اسم کتاب و انتشارات ۲۲۰ تا از کتابارو که به فارسی ترجمه شده آوردم.
1. هرگز رهايم مكن - كازوئو ايشيگورو (ققنوس)

2. ماجراي عجيب سگي در شب - مايك هادون (افق)

3. سور بز - ماريو وارگاس يوسا (علم)

4. شيطان و دوشيزه پريم - پائولو كوئيلو (كاروان)

5. بي‌خبري - ميلان كوندرا (روشنگران)

6. آدمكش كور - مارگارت آتوود (ققنوس)

7. تيمبوكتو - پل استر (افق)

8. ساعتها - مايكل كانينگهام (كاروان)

9. ورونيكا تصميم مي‌گيرد بميرد - پائولو كوئيلو (كاروان)

10. خداي چيزهاي كوچك - آرونداتي روي (علم)

11. خاطرات يك گيشا - آرتور گلدن (سخن)

12. عروس فريبكار - مارگارت اتوود (ققنوس)

13. جاز - توني موريسون (آفرينه)

14. بيلي بت‌گيت - اي.ال. دكتروف (طرح‌‌نو)

15. بازمانده روز - كازوئو ايشيگورو (كارنامه)

16. تاريخ محاصره ليسبون - خوزه ساراماگو (علم)

17. مثل آب براي شكلات - لورا اسكوئيل (روشنگران)

18. كبوتر - پاتريك زوسكيند (مركز)

19. سه گانه نيويورك - پل استر (افق)

20. دلبند - توني موريسون (روشنگران و چشمه)

21. عشق در زمان (سال‌هاي) وبا - گابريل گارسيا ماركز (ققنوس)

22. سرگذشت نديمه - مارگارت اتوود (ققنوس)

23. سال مرگ ريكاردو ريش - خوزه ساراماگو (هاشمي)

24. عاشق - مارگاريت دوراس (نيلوفر)

25. امپراطوري خورشيد - جي.جي. بالارد (چشمه)

26. بار هستي - ميلان كوندرا (گفتار / قطره)

27. شرم - سلمان رشدي (تندر)

28. زندگي و زمانه مايكل ك - جي.ام. كوتسيا (فرهنگ نشر نو)

29. منظره پريده رنگ تپه‌ها - كازوئو ايشي گورو (نيلا)

30. خانه ارواح - ايزابل آلنده (قطره)

31. آوريل شكسته - اسماعيل كاداره (مركز)

32. در انتظار بربرها - جي.ام. كوتسيا (پلك)

33. بچه‌هاي نيمه‌شب - سلمان رشدي (تندر)

34. نام گل سرخ - اومبرتو اكو (شباويز)

35. كتاب خنده و فراموشي - ميلان كوندرا (روشنگران)

36. اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري - ايتالو كالوينو (آگاه)

37. آماتورها - ريچارد بارتلمي (كلاغ سفيد)

38. برج - جي.جي. بالارد (چشمه)

39. رگتايم - اي. ال دكتروف (خوارزمي)

40. پاييز پدرسالار - گابريل گارسيا ماركز (حكايتي ديگر)

41. آبروي از دست رفته كاترينا بلوم - هاينريش بل (نيلوفر)

42. مامور معتمد - گراهام گرين (نيلوفر)

43. سولا - توني موريسون (قله)

44. شهرهاي نامرئي - ايتالو كالوينو (باغ نو / پاپيروس)

45. سيماي زني در ميان جمع - هاينريش بول (آگاه)

46. آبي‌ترين چشم - توني موريسون (ويستار)

47. ترس دروازه‌بان از ضربه پنالتي - پتر هاندكه (فصل سبز)

48. سلاخ‌خانه شماره 5 - كورت ونه‌گات (روشنگران و مطالعات زنان)

49. 2001، يك اديسه فضايي - آرتور سي. كلارك (نقطه)

50. آيا آدم مصنوعي‌ها خواب گوسفند برقي مي‌بينند؟ - فيليپ ك. ديك (روشنگران)

51. در قند هندوانه - ريچارد براتيگان (چشمه)

52. صد سال تنهايي - گابريل گارسيا ماركز (اميركبير)

53. مرشد و مارگاريتا - ميخائيل بولگاكف (فرهنگ نشر نو)

54. شوخي - ميلان كوندرا (روشنگران)

55. نايب كنسول - مارگاريت دوراس (نيلوفر)

56. شيدائي لول و. اشتاين - مارگاريت دوراس (نيلوفر)

57. گهواره گربه - كورت ونه‌گات (افق)

58. حباب شيشه - سيلويا پلات (نشر باغ)

59. پرواز بر فراز آشيانه فاخته - كن كيسي (هاشمي)

60. منطقه مصيبت‌زده شهر - جي.جي. بالارد (جوانه رشد)

61. هزارتوهاي بورخس - خورخه لوئيس بورخس (كتاب زمان)

62. فرني و زوئي - جي.دي. سالينجر (نيلا)

63. سولاريس - استانسيلاو لم (فارياب)

64. موش و گربه - گونتر گراس (فرزان روز)

65. طبل حلبي - گونتر گراس (نيلوفر)

66. بيليارد در ساعت نه و نيم - هاينريش بل (سروش)

67. يوزپلنگ- جوزپه تومازي دي لامپه دوزا (ققنوس)

68. همه چيز فرو مي‌پاشد - چينوا آچيه (جوانه رشد / سروش / آستان قدس رضوي)

69. پنين - ولاديمير ناباكوف (شوقستان)

70. دكتر ژيواگو - بوريس پاسترناك (ساحل)

71. ارباب حلقه‌ها - جي. آر. آر. تالكين (نگاه)

72. معماي آقاي ريپلي - پاتريشيا هاي اسميت (طرح نو)

73. آمريكايي آرام - گراهام گرين (خوارزمي)

74. آخرين وسوسه مسيح - نيكوس كازانتزاكيس (نيلوفر)

75. سلام بر غم - فرانسواز ساگان (هرم)

76. سالار مگس‌ها - ويليام گلدينگ (رهنما)

77. خداحافظي طولاني - ريموند چندلر (روزنه‌كار)

78. قاضي و جلادش - فردريش دورنمات (ماهي)

79. مرد پير و دريا - ارنست همينگوي (نگاه)

80. شهود - فلنري اوكانر (نشر نو)

81. مالون مي‌ميرد - ساموئل بكت (پژوهه)

82. امپراطوري كهشكشانها (سه كتاب) - ايزاك آسيموف (شقايق)

83. ناطوردشت - جي.دي. سالينجر (نيلا)

84. انسان طاقي - آلبر كامو (قطره)

85. مرد سوم - گراهام گرين (برگ / ني)

86. من، روبوت - ايزاك آسيموف (پاسارگاد)

87. 1984 - جورج اورول (نيلوفر)

88. طاعون - آلبر كامو (نيلوفر)

89. قلعه (مزرعه) حيوانات - جورج اورول (جامي)

90. جان كلام - گراهام گرين (نيلوفر)

91. مسيح هرگز به اينجا نرسيد - كارلو لوي (هرمس)

92. لبه تيغ - ويليام سامرست موام (فرزان روز)

93. بيگانه - آلبر كامو (نيلوفر)

94. جلال و قدرت - گراهام گرين (وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي)

95. خوشه‌هاي خشم - جان استاين‌بك (اميركبير)

96. شازده كوچولو - آنتوان دو سنت اگزوپري (اميركبير)

97. بازي مهره شيشه‌اي - هرمان هسه (فردوس)

98. برخيز اي موسي - ويليام فاكنر (نيلوفر)

99. زنگها براي كه به صدا در مي‌آيند - ارنست همينگوي (صفي عليشاه)

100. خواب گران - ريموند چندلر (كتاب ايران)

101. تهوع - ژان پل سارتر (نيلوفر)

102. ربه‌كا - دافنه دو موريه (جامي / جاويدان)

103. صخره برايتون - گراهام گرين (ثالث)

104. ينگه دنيا - جان دس‌پس (هاشمي)

105. موشها و آدمها - جان استاين‌بك (اساطير)

106. هابيت - جي. آر. آر. تالكين (پنجره)

107. سال‌ها - ويرجينيا وولف (اميركبير)

108. داشتن و نداشتن - ارنست همينگوي (اميركبير)

109. بر باد رفته - مارگارت ميچل (نگاه)

110. ابشالوم، ابشالوم - ويليام فاكنر (نيلوفر)

111. آنها به اسبها شليك مي‌كنند - هوراس مكوي (باغ نو / نشر نو)

112. اتوبيوگرافي آليس بي. تكلاس - گرترود استاين (آگاه)

113. سفر به انتهاي شب - لوئي فردينان سلين (جامي)

114. دنياي قشنگ نو - آلدوس هاكسلي (نيلوفر)

115. امواج - ويرجينيا وولف (مهيا)

116. كليد شيشه‌ي - داشيل همت (روزنه‌كار)

117. وداع با اسلحه - ارنست همينگ‌‌وي (نيلوفر)

118. خرمن سرخ - داشيل همت (روزنه‌كار)

119. در غرب خبري نيست - اريك ماريا رمارك (جويا / ناهيد)

120. خشم و هياهو - ويليام فاكنر (نگاه)

121. ارلاندو - ويرجينيا وولف (اميركبير)

122. ناديا - آندره برتون (افق)

123. گرگ بيابان - هرمان هسه (اساطير)

124. در جستجوي زمان از دست رفته - مارسل پروست (مركز)

125. به سوي فانوس دريايي - ويرجينيا وولف (نيلوفر)

126. آمريكا - فرانتس كافكا (هاشمي)

127. قصر - فرانتس كافكا (نيلوفر)

128. شوايك - ياروسلاو هاشك (چشمه)

129. خانم دالو ري - ويرجينيا وولف (رواق زمان نو)

130. گتسبي بزرگ - اف. اسكات فيتز جرالد (نيلوفر)

131. محاكمه - فرانتس كافكا (نيلوفر)

132. بيلي باد ملوان - هرمان ملويل (فردا)

133. كوه جادو - توماس نان (نگاه)

134. ما - يوگني زامياتين (نشر ديگر)

135. گاردن پارتي - كاترين منسفيلد (خانه آفتاب)

136. سيذارتا - هرمان هسه (اساطير)

137. ببيت - سينكلر لوييس (نيلوفر چشمه)

138. روباه - دي.اچ.لارنس (باغ نو)

139. عصر بيگناهي - اديت وارتون (جار / فاخته)

140. چهره مرد هنرمند در جواني - جيمز جويس (نيلوفر)

141. پايبنديهاي انساني - ويليام سامرست موام (چشمه)

142. روزالده - هرمان هسه (دبير)

143. مرگ در ونيز - توماس مان (نگاه)

144. مارتين ايدن - جك لندن (تندر)

145. پاشنه آهنين - جك لندن (نشر خيزاب)

146. مادر - ماكسيم گوركي (هيرمند)

147. مامور سري - جوزف كنراد (بزرگمهر)

148. دل تاريكي - جوزف كنراد (نيلوفر)

149. درنده باسكرويل - سر آرتور كونان دويل (هرمس)

150. بودنبروك‌ها (زوال يك خاندان) - توماس مان (ماهي)

151. لرد جيم - جوزف كنراد (نيلوفر)

152. كجا مي‌روي - هنريك سينكويچ (سمير)

153. ماشين زمان - هربرت جورج ولز (انتشارت علمي و فرهنگي)

154. جود گمنام - تامس هاردي (گل مريم / شقايق)

155. تس - تامس هاردي (دنياي نو)

156. تصوير دوريان گري - اسكار وايلد (دبير / كمانگير)

157. گرسنه - كنوت هامسون (نگاه)

158. ژرمينال - اميل زولا (نيلوفر)

159. ماجراهاي هاكلبري فين - مارك تواين (خوارزمي)

160. بل آمي - گي دو موپوسان (مجيد)

161. مرگ ايوان ايليچ - لئون تولستوي (نيلوفر)

162. جزيره گنج - رابرت لوئي استيونسون (هرمس)

163. برادران كارامازوف - فئودور داستايوسكي (ناهيد)

164. بازگشت بومي - تامس هاردي (نشر نو)

165. آنا كارنينا - لئون تولستوي (نيلوفر)

166. خاك بكر - ايوان‌سرگي‌يويچ تورگنيف (اميركبير)

167. دست تكيده - تامس هاردي (تجربه)

168. بدور از مردم شوريده - تامس هاردي (نشر نو)

169. دور دنيا در هشتاد روز - ژول ورن (دنياي كتاب)

170. مديل مارچ - جورج اليوت (دنياي نو)

171. جنگ و صلح - لئون تولستوي (نيلوفر)

172. تربيت احساسات - گوستاو فلوبر (مركز)

173. ابله - فئودور داستايوسكي (چشمه)

174. ماهسنگ (سنگ ماه) - ويلكي كالينز (سنبله / مجرد)

175. زنان كوچك - لوئييز مي آلكوت (قدياني)

176. سفر به مركز زمين - ژول ورن (دنياي كتاب)

177. جنايت و مكافات - فئودور داستايوسكي (خوارزمي)

178. آليس در سرزمين عجايب - لوئيس كارول (مركز)

179. يادداشتهاي زيرزميني - فئودور داستايوسكي (علمي و فرهنگي)

180. بينوايان - ويكتور هوگو (جاويدان / اميركبير / توسن)

181. پدران و پسران - تورگنيف (علمي و فرهنگي)

182. سيلاس ماينر - جورج اليوت (دنياي نو)

183. آرزوهاي بزرگ - چارلز ديكنز (علمي و فرهنگي)

184. آسياب كنار فلوس (آسياب رودخانه فلاس) - جورج اليوت (نگاه / واژه)

185. داستان دو شهر - چارلز ديكنز (فرزان روز)

186. ابلوموف - ايوان گنچاروف (اميركبير)

187. مادام بواري - گوستاو فلوبر (مجيد)

188. ويلت - شارلوت برونته (پيمان)

189. كلبه عمو توم - هريت بيچر استو (اميركبير)

190. موبي‌ديك - هرمان ملويل (اميركبير)

191. ديويد كاپرفيلد - چارلز ديكنز (اميركبير)

192. بلنديهاي بادگير - اميلي برونته (نگاه)

193. آگنس گري - آن برونته (آفرينگان)

194. جين اير - شارلوت برونته (جامي)

195. كنت مونت كريستو - الكساندر دوما (هرمس)

196. سه تفنگدار - الكساندر دوما (هرمس / زرين، گوتنبرگ)

197. آرزوهاي بر باد رفته - انوره دو بالزاك (اميركبير)

198. اوليور تويست - چارلز ديكنز (مركز)

199. بابا گوريو - اونوره دو بالزاك (ققنوس)

200. اوژني گرانده - اونوره دو بالزاك (جاده ابريشم / سپيده)

201. گوژپشت نوتردام - ويكتور هوگو (جاودان خرد)

202. سرخ و سياه - استاندال (نيلوفر)

203. آيوانهو - سر والتر اسكات (توسن)

204. وسوسه - جين اوستين (اكباتان)

205. اما - جين اوستين (فكر روز)

206. پارك منسفيلد - جين اوستين (كوشش)

207. غرور و تعصب - جين اوستين (نشر ني)

208. عقل و احساس - جين اوستين (نشر ني)

209. زندگاني و عقايد آقاي تريسترام شندي - لارنس اشترن (تجربه)

210. اعترافات - ژان ژاك روسو (نيلوفر)

211. رنج‌هاي ورتر جوان - يوهان ولف‌گانگ فون گوته (موسسه نشر تير)

212. اميل: رساله‌اي در باب آموزش و پرورش - ژان ژاك روسو (ناهيد)

213. برادرزاده رامو - دنيس ديدرو (البرز)

214. كانديد - ولتر (جوانه توس / دستان / بهنود)

215. سرگذشت تام جونز: كودك سر راهي - هنري فيلدينگ (نيلوفر)

216. سفرهاي گاليور - جوناتان سويفت (انتشارات علمي و فرهنگي)

217. رابينسون كروزوئه - دانيل دفو (جامي)

218. دن كيشوت - سر وانتس (روايت + نيل)

219. هزار و يكشب - عبداللطيف تسوجي تبريزي (هرمس)

220. حكايتهاي ازوپ - ازوپ (هرمس)

چندتاشو خوندی؟!






تیک تاک را...ثانیه را...فراموش نکن...زمان می گذرد...

نقل از http://bargh88kntu.blogfa.com/post-60.aspx

تايم و 10 كتاب داستاني برتر



مناسبت- مجله تايم با يك نظرسنجي بزرگ از نويسندگان معاصر 10 كتاب داستاني برتر تاريخ را انتخاب كرده است ؛كتاب‌هايي كه همه‌شان مي‌توانند بهترين كتاب باشند.

بازي.    همه‌اش همين است. يك بازي هيجان‌انگيز كه هر از چندگاهي كسي يا كساني دلشان برايش تنگ مي‌شود و بازي را از سر مي‌گيرند وگرنه همه مي‌دانند كه تعيين بزرگ‌ترين يا بهترين يا هرچيزديگري‌ترين كتاب داستاني، چقدر كار سليقه‌اي و متغيري مي‌تواند باشد.
اما بازي، قواعد خودش را دارد و براي لذت بردن از بازي، بايد اين قاعده‌ها را رعايت كرد. بايد تن داد به عددي شدن همه‌چيز. به شماره و تعداد و رأي. به تعيين اول و دوم و سوم و الي آخر. قرار نيست چيزي به كسي اثبات شود. فقط قرار است بازي انجام شود و همه از اين بازي لذت ببرند.
درست مثل كاري كه آقاي پِدر زيِن به سفارش مجله تايم انجام داده و نتيجه‌اش هم خبري شده كه در شماره 17 ژانويه امسال تايم چاپ شده است.
در نظرسنجي تايم، از 125 نويسنده امروز آمريكا خواسته شده كه 10 كتاب برتر خودشان را معرفي بكنند. توي اين 125 نويسنده، آدم‌هاي كله‌گنده‌اي مثل جويس كارول اوتس و استفن كينگ و نورمن ميلر و جان آپدايك و پل استر هم بوده‌اند.
انتخاب‌هاي هركدام از اين 125 نويسنده، خودش به تنهايي مي‌توانست يك بازي هيجان‌انگيز باشد و هست. مثلا پل استر هر 10 تا رأي‌اش را به «جنگ و صلح» (تولستوي) داده يا استفن كينگ، اولين انتخابش «ارباب حلقه‌ها» (تالكين) بوده و مايكل كانينگهام براي هر 10 جاي ليستش، 10 كتاب شكسپير را اسم برده و آنيتا شرايو، همسر كانينگهام، رمان او «ساعت‌ها» را به عنوان رتبه 1 انتخاب كرده است.

اما زين و مجله تايم به همين مقدار كفايت نكرده‌اند. بازي و لذت بازي را كامل كرده‌اند و رأي‌ها را جمع زده‌اند و 10 كتاب برتر و انواع و اقسام ليست‌هاي 10تايي ديگر (مثل 10 كتاب برتر ادبيات انگلستان، 10 كتاب برتر نويسندگان زنده، 10 كتاب طنز برتر و ...) را هم از اين جمع‌بندي كشيده‌اند بيرون.

مثل اين كه شكسپير با 11 كتاب، بيشترين كتاب‌هاي خوب را در ليست 100تايي دارد، يا با 327 بار تكرار اسمش در رأي‌ها، بزرگ‌ترين نويسنده است، يا اين‌كه بهترين كتاب نويسندگان زنده، «صد سال تنهايي» (ماركز) است.

ليست اصلي، يعني 10 كتاب برتر تايم، همين‌هاست كه در صفحه روبه‌رو مي‌بينيد. جالب‌ترين نكته اين ليست، شايد «ماجراهاي هاكلبري‌ فين» باشد. و ديگر اين‌كه فقط يك نويسندة زن در اين ليست حاضر است (جورج اليوت). در عوض، شخصيت‌هاي اصلي نيمي از اين رمان‌‌ها زن هستند.

به‌جز اين‌ها، كلي چيز ديگر توي اين ليست مي‌شود پيدا كرد كه بعضي‌هايشان را توي يادداشت‌هاي بعدي مي‌خوانيد. ما براي سهيم‌شدن در هيجان اين بازي، از رفقاي مجله خواستيم كه هر كس در مورد رمان مورد علاقه خودش بنويسد و با عشق هم بنويسد.

فقط «لوليتا» (ناباكوف) ماند كه به فارسي ترجمه نشده (اجازه بدهيد ترجمه ذبيح‌الله منصوري را، ترجمه به حساب نياوريم!) و ديگر «ميدل مارچ» كه بين ما هيچ‌كس نخوانده بودش. عيبي هم ندارد. اين هم خودش مي‌تواند جزئي از بازي باشد.

ما فرشته نيستيم

«هر كس در اعماق قلبش، رازي ننگ‌آور دارد.» اين را «آنا»ي بي‌گناه مي‌گويد. آناي هنوز بي‌گناه. در جواب زن برادرش كه اعتقاد دارد آنا فرشته است.

آنا مي‌داند فرشته نيست و مي‌داند مي‌تواند باشد. او به شكل باشكوهي مغرور و به شكل فاجعه‌باري، خودآگاه است. نمي‌توانيم به راحتي او را ببخشيم و در پايان رمان،‌ وقتي مي‌ميرد، نمي‌توانيم با خودمان زير لب نگوييم «زن بيچاره!» در طول قصه، به جز آنا، آدم‌هاي ديگري هم هستند كه به شريك زندگي‌شان، وفادار نيستند. اما همه اين‌ها دارند زندگي‌شان را مي‌كنند و آخرش با كلك‌هايي، با تدبيرهايي از پس ماجرا برمي‌آيند.

به خوبي و خوشي هم برمي‌آيند. اين آنا است كه تمام اين راه را با عذاب طي مي‌كند. چون نمي‌تواند و نمي‌خواهد به «تدبير» تن بدهد.

وقتي از ورونسكي خوشش مي‌آيد، عذاب مي‌كشد. وقتي بچه‌اش را مي‌بيند، عذاب مي‌كشد. وقتي مي‌خوابد، عذاب مي‌كشد. وقتي لذت مي‌برد، عذاب مي‌كشد. او مي‌داند فرشته نيست، اما اين كمكي نمي‌كند كه آن‌چه را مي‌بيند يا از او سر زده، به خودش هموار كند: شوهر سرد بي‌قواره‌اي كه دوستش ندارد.

وسوسه‌اي كه به آن تن داده. ميان‌مايگي و پستي مردي كه به خاطرش زندگي‌اش‌ را تباه كرده است. شايد بقيه بتوانند براي هر كدام از اين وضعيت‌ها، راه‌حلي پيدا كنند. شايد آن‌ها بتوانند يك‌جوري اين «چرا؟»ها را دور بزنند اما آنا نمي‌تواند.

براي او به هر حال اين راه از ميان دوزخ مي‌گذرد. از ميان تاريكي، ملامت و مرگ. براي او و همه آن‌هايي كه مي‌دانند فرشته نيستند، اما مي‌دانند اين نمي‌تواند پايان داستان باشد.

براي من بنواز، مادام!

حتي اگر فلوبرباز هم نباشي و ميانه‌اي با رمان قرن بيست به آن طرف نداشته باشي، باز هم نمي‌تواني مادام بواري را ناديده بگيري. آدم امروزي آن‌قدر فيلم ديده و آن‌قدر وقت كم دارد كه ديگر حوصله لفاظي‌ها و يا تصويرپردازي‌هاي چندين صفحه‌اي رمان قبل از فلوبر را ندارد.

اين جمله فلوبر، شهره خاص و عام است كه نويسنده بايد مثل خدا در خلقت در اثرش پنهان باشد. اين جمله براي قصه‌خوان امروزي، بسيار روشن و بديهي است؛ زيرا او ميانه‌اي با راوي داناي كل و همه چيز دان كه خر فرضش مي‌كند و مي‌خواهد در نوشته‌اش خدايي كند، ندارد.

شخصيت‌هاي رمان هم هنوز چيزهاي دندان‌گيري دارند. بشر هر چه جلوتر آمده، سركش‌تر شده و به همان اندازه ميل‌اش به تجربه كردن و رفتن از جايي كه هست به آن‌جا كه دلش خواسته، زيادتر گشته. مادام يك تنه تا زمان خودكشي در رمان، بار اين سرگشتگي را به دوش مي‌كشد.

مادام بواري شاخص‌ترين رمان قرن نوزدهم است ولي هنوز در اوايل قرن بيست و يك مي‌شود باورش كرد، به حرف‌هايش گوش كرد و دوست‌اش داشت.

آيينه

گفتن اين كه تولستوي در رمانش نزديك به 500 شخصيت ساخته و داستان همة اين كاراكترها را چنان استادانه روايت كرده كه هيچ‌وقت حس نكني ماجرا دارد از خط اصلي خارج مي‌شود؛ گفتن اين‌كه هيچ‌كس ديگري تا حالا نتوانسته و احتمالا ديگر هم نخواهد توانست چنين كاري بكند؛ گفتن اين كه بين اين 500 شخصيت، بهترين شخصيت‌پردازي‌هاي زيباي ادبيات را مي‌شود پيدا كرد؛ گفتن اين‌كه سامرست موام مي‌گويد ناتاشاي «جنگ و صلح» شيرين‌ترين دختري است كه در عالم ادبيات خلق شده؛ گفتن اين كه تولستوي استاد توصيف است و توي كتابش هر چيزي را طوري توصيف كرده كه با خواندنش انگار خودت آن چيز را حس و لمس و زندگي كرده‌اي؛ گفتن اين‌كه فصل پايان داستان، خودش به تنهايي، يك شاهكار است؛ گفتن اين‌كه ولاديمير ناباكوف مي‌گويد: «شما وقتي داريد از يك نويسندة بزرگ مي‌خوانيد، كتاب را مي‌خوانيد، چون مي‌دانيد داريد از يك نويسندة بزرگ مي‌خوانيد.

اما وقتي داريد تولستوي مي‌خوانيد، آن را مي‌خوانيد،چون نمي‌توانيد كتاب را زمين بگذاريد.»؛ گفتن از تعريف و تمجيدهاي فراواني كه نثار استاد كرده‌اند و گفتن از شاهكارهايي كه استاد در كتابش كرده، هيچ‌كدام براي نشان دادن عظمت اين كتاب كافي نيست، جز حرفي كه يكي از منتقدان معاصر تولستوي گفته. او گفته «جنگ و صلح تصوير كاملي از همة چيزهايي است كه در آن‌ها، مردم سعادت و عظمت، اندوه و خواري خود را مي‌يابند و اين، يك حماسه است.»

لوليتا

ولاديمير ناباكوف

شرح نابه‌ساماني‌هاي روحي يك دختر جوان پس از مواجهه با يك مرد اديب ميانسال آمريكايي؛ اين‌دفعه اما دل بستن راهگشا نيست و فقط وضعيت را پيچيده‌تر مي‌كند

راوي مي سي سي پي

يك وقتي عاشق اين كتاب‌ بودم. هنوز طرح جلدش خوب خاطرم مانده: روي پس‌زمينه‌اي از سبز و زرد، تمام رخ هكلبري بود، ايستاده و پشت سرش، روي دورنمايي از مي‌سي‌سي‌پي، جيم و تخته‌‌هاي كرجي بود.

حالا از آن وقت‌ها خيلي گذشته. حالا مي‌دانم كه مارك تواين، دايي جين استين بوده و طلايه‌دار رئاليسم ادبي آمريكا، و قبل از اين كه نويسنده باشد، يك ژورناليست و طنزپرداز بالفطره بوده كه در كتاب‌هايش تباهي‌ جامعة آن روزگار را روايت كرده.

هكلبري فين داستان ساده‌اي دارد: «هك» از زندگي پاستوريزه، پيش خانم داگلاس و خواهرش دوشيزه واتسون خسته شده. با كرجي فرار مي‌كند و در سفرش كلي ماجراهاي عجيب و غريب پيش مي‌آيد، و سطر‌هاي «مارك تواين» از سفر و ماجراهايش آن‌قدر سرشار از زندگي است كه آن وقت‌ها كه قايق‌هاي پارويي از رودخانه‌هاي آمريكا عبور و مرور مي‌كردند، اصطلاح «مارك تواين» نشانة آن بود كه رودخانه براي گذشتن كشتي بخار، عمق كافي دارد، و همه اين «همه‌گيري» و جذابيت مارك تواين در آمريكا به اين خاطر است كه نويسنده تفصيل نكرده بود، بلكه از خاطرات كودكي‌اش وام گرفته بود. مارك تواين، خودش هكلبري فين را زندگي كرده بود.

و ديگر هيچ

«آيا شرافتمندانه‌تر است كه ضمير انسان، تير طالع شوم را تحمل كند يا در برابر طوفان بلا قد برافرازد و سلاح برگيرد و آن را پايان دهد؟ مردن و به خواب فرو رفتن، و ديگر هيچ...»

این تردید، تم اصلی هملت است. تردید در این‌که روحی که در آن شب بر او ظاهر شده، یک خناس خبیث است یا یک عالم ربانی. تردید در این‌که واقعا عمویش قاتل پدر است یا نه.

تردید در این‌که انتقام خون پدر را از عمو بگیرد یا نه. تردید در این‌که... شک و دودلی مدام در هملت بزرگ می‌شود. از حد یک مسألة روزمرة زندگی فراتر می‌رود و شکل فلسفی به خود می‌گیرد. روحش را از درون خراش می‌دهد، می‌خورد و چیزی از آن باقی نمی‌گذارد.

محبوبش را رها می‌کند، سر به دیوانگی می‌زند و سرانجام در بودن یا نبودنش هم به تردید می‌افتد. او برای هر اقدامی تا می‌تواند، می‌اندیشد و عاقبت هم در همین شک می‌ماند. هملت شاید اولین انسانی است که ایمان و جسارتِ گرفتنِ هیچ تصمیمی را ندارد و تنها چاره را در ترک کردن صحنه می‌بیند.

خیلی‌ها هملت را پیچیده‌ترین و کامل‌ترین شخصیت تاریخ ادبیات داستانی و نمایشی دنیا می‌دانند. برای انسان مدرنی که «شک» و «محرومیت از یقین» بارزترین مشخصه‌اش به حساب می‌آید، این انتخاب آن هم بعد از چهارصد سال که از نوشتن هملت می‌گذرد، چندان عجیب نیست.

آنتي زرد

گتسبی بزرگ را که می‌خوانی، پوچی مضمون‌های عاشقانه قصه‌های بازاری و داستان‌های زرد جهان، خوب معلوم می‌شود.

دختر پولدارهایی که در داستانهای عامه‌پسند، عاشق پسران فقیر می‌شوند، همه زنانی که فکر می‌كنند اگر یک عاشق سینه‌چاک داشتند زندگی‌شان فرق می‌کرد، در گتسبی با حقیقت تلخی روبه‌رو می‌شوند؛ این که طاقت عشق اصیل را ندارند. دیزی (کاراکتر رمان) این زن‌ها را با شخصیت واقعی‌شان روبه‌رو می‌کند.

برای دیزی، عشق فقط یکی دیگر از چیزهایی است که دوست دارد داشته باشد، مثل بقیه داشتنی‌ها. در همین حد. حاضر نیست به خاطر آن، چیزی را از دست بدهد. تا آن‌جا که منفعت اجازه دهد و بعد تازه از این بالاتر، تا آن‌جا که سیر زندگی روزمره آسیب نبیند.

خوب است که کسی با گل رز بیرون ایستاده باشد و پای دیوار ترانه بخواند و ما مشغول زندگی معمولی معمولی‌مان باشیم و هر از گاهی که خسته شدیم، نگاهی از پنجره به او بیندازیم و دلمان خوش شود که او هست. گتسبی نشانمان می‌دهد که جهان برای عشق‌های اصیل و عمیق چقدر کوچک است. دنیا با گتسبی‌های بزرگ نمی‌سازد. این، جهان دیزی‌ها و شوهران معمولی است.

در جستجوي لذت تجربه نشده

خواندن «در جست‌وجوي...» دو حالت دارد. شاهكار تاريخ ادبيات را يا نمي‌توانيد دست بگيريد، يا اگر آن را خوانديد به لذتي خواهيد رسيد كه هيچ‌وقت پيش از آن تجربه‌اش نكرده‌ايد.

يك لذت اصيل و عميقا انساني. و مگر نه اين كه هيچ لذت نابي بدون سختي كشيدن ممكن نمي‌شود. پس بديهي است كه خواندن «در جست‌وجو...» هم با خواندن يك رمان پليسي كه هر وقت بخواهيد مي‌توانيد آن را ببنديد و كنار بگذاريد، تفاوت دارد.

خيلي‌ها مي‌گويند رمان جاودانة پروست، حوصله سر بر است و پروست در آن روده‌درازي مي‌كند. من هم عاشق ايجازم، اما اين در مورد پروست صدق نمي‌كند. او در اين رمان، دارد به درون جان انسان نقب مي‌زند و در جملاتي كه تن آدم را مي‌لرزاند، طوري احساسات بشري را توصيف مي‌كند كه حيران مي‌‌ماني. يعني احساساتي را كه با پنهان‌ترين و كشف‌نشده‌ترين زواياي وجود به طرز گنگي درك كرده‌اي، او آن‌قدر راحت روي كاغذ مي‌آورد كه هر كسي آن را بفهمد، مثل ويرجينيا ولف ـ كه شيفتة پروست بود ـ احساس حقارت مي‌‌كند. مقايسه كردن پروست با تولستوي و نويسندگاني از اين دست، بي‌انصافي محض است.

هر چقدر هم آن‌ها را هنرمندان بسيار بزرگي بدانيد، نبايد فراموش كنيد كه پروست يك نابغه است؛ با نثري بي‌‌نظير و ذهني تكرار‌ناپذير. آيا ممكن است بشود لذت خواندن رمان بي‌همتاي پروست را در چند خط وصف كرد؟ اصلا فكرش را هم نكنيد. اين از آن كتاب‌هايي است كه بايد با آن زندگي كرد.

كوچك، زيباست

مي‌گويند رمان، داستان يك زندگي است كه به اجمال گفته شده و داستان كوتاه، بخشي از زندگي است كه به تفصيل روايت مي‌شود. جوهر داستان كوتاه، همين تفصيل است.

تفصيل نه به معني طولاني بودن، بلكه به معني جزئيات مفصل و بسيار؛ و چخوف استاد اين كار است. داستان‌هاي او در عين ايجاز وسواس گونه‌اش پراند از جزئيات مربوط به زندگي شخصيت‌ها. چخوف استاد ايجاز است.

معروف است كه هر داستانش را بارها بازنويسي مي‌كرده و اگر دوستانش جلويش را نمي‌گرفتند، اغلب به يك سه جمله‌اي مي‌رسيده: «آن زن و مرد، يكديگر را دوست داشتند.

با هم ازدواج كردند و بدبخت شدند!» با اين حال، جملاتي كه او براي توصيف وضع شخصيت‌هاي داستان‌هايش با دقت انتخاب و در جاي درستي از داستانش تعبيه كرده، باعث مي‌شوند با خواندن هر كدام از آن‌ها احساس كنيد يك رمان حجيم را تمام كرده‌ايد.

خواندن داستان‌هاي چخوف را مي‌شود در هر شرايطي توصيه كرد. داستان‌هايي كه نه بلند و حوصله‌سربراند، نه زياد تلخ و سياه، نه خيلي رمانتيك، نه پرسوز و گداز، اغلب با مقدار مطبوعي طنز و بسيار دوست‌داشتني. مثل خود چخوف. مثل خود زندگي.

ميدل مارچ

جورج اليوت

ميل مارچ يك شهر خيالي است در انگلستان؛ با ساكناني كه مدام با هم حرف مي‌زنند و حرف مي‌زنند و حرف مي‌زنند. ماجرا با مردن يكي از شخصيت‌ها، شروع مي‌شود.

بازي‌هاي مشابه

در ماه مي 2002 روزنامه گاردين از 100 نويسنده اروپايي دربارة محبوب‌ترين رمان‌هاي تاريخ ادبيات نظرسنجي كرد و نتيجه‌اش شد اين:

1 - دون كيشوت (سروانتس)/ 2 - همه‌چيز فرومي‌پاشد (چينوا آچيبي)/ 3‌ - قصه‌هاي پريان (هانس كريستين اندرسن)/ 4 - غرور و تعصب (جين استين)/ 5 - بابا گوريو (انوره بالزاك)/ 6 - مالون مي‌ميرد (ساموئل بكت)/ 7 -دكامرون (جيوواني بوكاچيو)/ 8 - هزارتوها (خورخه لوئيس بورخس)/ 9 - بلندي‌هاي بادگير (اميلي برونته)/ 10 - بيگانه (آلبر كامو)

اكتبر 2003 بي‌بي‌سي با نظرسنجي از شهروندان انگليسي، دست به حركت مشابهي زد. يك ميليون انگليسي در اين رأي‌گيري شركت كردند و نتيجه اين بود:

1 - ارباب حلقه‌ها (جي.آر.آر تالكين)/ 2 - غرور و تعصب (جين استين)/ 3- نيروي اهريمني‌اش (فيليپ پولمن)/ 4 - راهنماي مسافران به كهكشان راه شيري (دوگلاس آدامز) (به فارسي ترجمه نشده)/ 5 - هري پاتر و زنداني آزكابان (جي.كي. رولينگ)/ 6 - كشتن مرغ مقلد (هارپر لي) (به فارسي ترجمه نشده)/ 7 - ويني پو (آ.آ. ميلن) (به فارسي ترجمه نشده)/ 8 - 1984 (جورج اورول)/ 9 - افسانه هاي نارنيا (سي.اس. لوئيس)/ 10 - جين اير (شارلوت برونته)

حبيبه جعفريان، رضا مختاري، احسان رضايي، احسان اوسيوند

نقل از https://www.hamshahrionline.ir/News/?id=16522

۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه

سخنانی از انیشتین

هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛ برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار زیادی جرات نیاز است.

دست خود را یک دقیقه روی اجاق داغ بگذارید، به نظرتان یک ساعت خواهد آمد. یک ساعت در کنار دختری زیبا بنشینید، به نظرتان یک دقیقه خواهد آمد؛ این یعنی "نسبیت".

فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد.


عاشق سفر هستم ولی از رسیدن متنفرم.


من هوش ِ خاصی ندارم، فقط شدیدا کنجکاوم.


سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید.

دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطر کسانی که شرارتها را می بینند و کاری در مورد آن انجام نمی دهند.


یکی از قویترین عللی که منجر به ورود آدمی به عرصهء علم و هنر می شود فرار از زندگی روزمره است.


مثال زدن، فقط یک راه دیگر آموزش دادن نیست؛ تنها راه آن است.


حقیقت آن چیزی است که از آزمون تجربه، سربلند بیرون آید.


زندگی مثل دوچرخه سواری است. برای حفظ تعادل باید حرکت کنید.

ماجراي سفر من و خدا با دوچرخه!

ماجراي سفر من و خدا با دوچرخه!
زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.


اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مي‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.


به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.


ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.


آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.


یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود... خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.

حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.


او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته مي‌توانست با حداكثر سرعت براند،


او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.


بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.



او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.


هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.


و ما باز رفتیم و رفتیم...


حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»


و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.



او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..



من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.



این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.



هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،


«....رکاب بزن»