۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

سه گانه روز اول عشق

آدم و حوا
جمشید و جمک
مشی و مشیانه

مشی و مشیانه نویسنده : محمد محمد علی
انتشارات : کاروان
226 صفحه
اهورا مزدا اولین انسان یعنی کیومرث را در پایان 3 هزار ساله اول خلقت می افریند. کیومرث وظیفه دارد کسب تجربه کند و تجربیاتش را بر روی سنگها برای آیندگان حک نماید. همراه با کیومرث گاو مقدسی نیز آفریده شده و بر روی زمین می آید.

در موقع مرگ نطفه ای از کیومرث خارج می شود. سپندارمزد بانوی ماه اسفند و زمین این نطفه را به گیاه ریواس می سپارد تا چون زهدان مادر آنها را پرورش دهد. پس دو مرد و زن به صورت همزمان به نام های مشی و مشیانه متولد می شوند و از آنها خواسته می شود به سرزمین پربرکت ایران زمین بروند.

اولین فرزند مشی و مشیانه دختری به نام اناهیتا است که چون بسیار شیرین است پدر و مادر بسیار او را می بوسند و می بویند تا نهایتا او را می خورند پس اهورا از آن به بعد فرزندان انسان را به گریه وا می دارد و رنج تربیت را بر پدر و مادر تحمیل می کند. فرزند 2قلوی بعدی آنها سامی و سیامک هستند که فرزند آنها هوشنگ فرمانراوی ایران زمین می شود .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

جایزه نوبل فقط با یک حرکت

برای من عکس هایی که از سیاستمداران گرفته می شوند هر چیز را که نشان دهند، زیبایی را بر نمی تابند. اما این عکس یکی از زیباترین شاهکارهای کم یاب سیاسی را ثبت کرده است. این عکس ویلی برانت (Willy Brandt)، وزیر خارجه وقت آلمان، را نشان می دهد که در برابر مجسمه یادبود کشته شدگان لهستان در ورشو، زانو می زند.



خوب است که بدانید لهستان در جنگ جهانی دوم، بالاترین آمار تلفات انسانی را در سطح جهانی داشت. بیش از هفت میلیون نفر با اشغال لهستان در 1939 توسط آلمان نازی جان خود را از دست دادند.


و حالا فکرش را بکنید که بعد از سه دهه از آن واقعه اسف بار تاریخی، آلمان وزیر خارجه اش، ویلی برانت ، را به ورشو فرستاده تا دست دوستی به سوی لهستان دراز کند.


و قرار است در میدان مرکزی ورشو ، کنار مجسمه یادبود کشته شدگان جنگ جهانی دوم لهستان سخنرانی کند.7 دسامبر1970 . نفس ها در سینه حبس است و نه فقط لهستان، که دنیا چشم است و گوش تا ببیند و بشنود او چگونه از کشورش اعاده حیثیت خواهد کرد... و او کلمه ای حرف نزد.


به جای رفتن ِ پشت تریبون، با قدم های شمرده و آرام به طرف مجسمه یادبود رفت و در برابر آن زانو زد...


و دقایقی بعد، در برابر چشمان حیرت زده خبرنگاران و حاضران، در سکوتی سنگین جایگاه را ترک کرد...


ویلی برانت جایزه نوبل صلح 1971 را به خاطر این حرکت زیبا از آن خود کرد و مرد آن سال شد.


امروزه، یکی از میادین اصلی ِ ورشو به نام ویلی برانت است و نمای یادبودی از او، در حالیکه زانو زده است، در وسط این میدان به چشم می خورد.










 

قدر دوستی ها را بدانیم


تعجب نکنید از اینکه این دو تا عکس را در لینک داستان گذاشتم.


بعضی وقتها یک عکس خودش مثل یک کتاب ، یک زندگی و یک دنیا تجربه آدم رو بدجوری ساکت می کنه و به فکر فرو می بره . می گید نه ببینید.




۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

پنجاهمین سال سرایش شعر کوچه


کوچه

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.

در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشۀ ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:

ـ «از این عشق حذر كن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،

آب، آیینۀ عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»
با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»
باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!»
اشكی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم.

نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .
بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم !
فریدون مشیری  مجموعۀ «ابر و کوچه»

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

برتولت برشت


دختر كوچولوی صاحبخانه از آقاي " كي" پرسيد:


اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟


آقای كي گفت : البته ! اگر كوسه ها آدم بودند،


توی دريا براي ماهيها جعبه های محكمي ميساختند،


همه جور خوراكي توی آن ميگذاشتند،


مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد.


هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند.


برای آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد،


گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا ميكردند،


چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !


برای ماهی ها مدرسه ميساختند وبه آنها ياد ميدادند


كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند


درس اصلي ماهيها اخلاق بود


به آنها مي قبولاندند


كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است


كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند


به ماهی كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند


و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند


آينده يی كه فقط از راه اطاعت به دست ميآييد


اگر كوسه ها ادم بودند،


در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:


از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند،


ته دريا نمايشنامه به روی صحنه ميآوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند.


همراه نمايش، آهنگهاي مسحور كننده يی هم مينواختند كه بي اختيار


ماهيهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند.


در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجود داشت كه به ماهيها می آموخت


"زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود"